تبلیغات
ΜØŇŞŦ€ŘŞ ŴØŘŁĐ - "CURSE OF THE MOON "episode 2............نفرین ماه *قسمت ۲*

"CURSE OF THE MOON "episode 2............نفرین ماه *قسمت ۲*

چهارشنبه 25 مرداد 1396 01:13 ق.ظ

نویسنده: Victѳʀiɑ Μɑyɛʀ († ŞĦĨŇĨĞΔΜĨ †)
موضوع: رمان(*^▽^*) ?
 
شوت شو ادامه^^
قسمت دوم:تاریکی
آدما واقعا احمقن......با اینکه میدونن آخرش بهشون خیانت میشه....یا خودشون خیانت میکنن....بازم عاشق میشم....عشقی که به خاطر ظاهره....نه عشق واقعی......دلم میخواد همرو بکشم
*****************************
راوی ؟؟؟:
انگار وقت مدرسه رسیده....به طبقه پایین رفتم تا مطمین شم همه حاضره.....رفتار همه عادی بود جز یه نفر
روکی_آزوسا....امروز حالت زیاد خوب نیس
آزوسا_احساس خوبی ندارم
یوما_تو که همیشه احساس خوبی نداری
آزوسا_ولی این....فرق میکنه....جاستین بهم گفت....قراره اتفاقی بیوفته
هممون خودمونو زدیم به اون راه...احتمالا باز آزوسا توهمی شده
آزوسا_من میرم بیرون
هممون با نگرانی بهش نگاه میکردیم...تا حالا انقدر نگرانش ندیده بودیم
راوی کل:
آزوسا رفت پشت بوم و به ماه خیره شد....ماهی که فقط نصف آن نمایان بود
آزوسا_اِه....جاستین...به نظرت تا کی منتظر بمونیم
********************************
مائو چان داشت بیرون رو نگاه میکرد تا مجبور نشه به حرفای کسل کننده سنسه گوش بده.....کاغذی که مچاله کرده بود رو پرت کرد سر کاترین
کاترین_آخ....داری چیکار میکنی
مائو اشاره کرد که کاغذو بخونه،کاترین کاغذو باز کرد و نوشتشو خوند:
واس تولدشون شب میخوای چی بپوشی؟
کاترین_نمیدونم-__-
مائو_ ›:|
دیمون قیافه دوتاشنو دید و بلند زد زیر خنده انگار نه انگار که سنسه کلاسه-_-
سنسه_خانم سافیرو....میشه به ما هم بگی چی شده تا ما هم بخندیم
دیمون به صندلی تکیه داد و با یه قیافه مرموز گفت: چهار ....سه...دو...یک
یکی از دانش آموزا وارد کلاس شد و به پیش سنسه رفت و یه چیزایی بهش گفت
سنسه_سافیرو...آقای مدیر کارت داره
دیمون بی حوصله بلند شد و با دو انگشتش برای خودش کف زد که پیش بینی اینو کرده بود
از پله ها بالا رفت آخرین طبقه  آخرین در مدرسه اتاق مدیر بود ....خیلی آروم درو باز کرد و مستقیم رفت رو صندلی نشست-_-
مدیر_خوشحالم که اومدی....
دیمون_آقای مدیر بزارین صادق باشم‌‌‌....
آزمایشگاهو من ترکوندم ولی همش تقصیر اوساگی بود که دستش بهم خورد
مدیر_خب...راستش یه موضوع دیگه بود...پس آزمایشگاه کار توعهT__T
دیمون_خب خب میخواستین چی بگین(●__●)
مدیر_هوم....فکر کنم بهتر باشه با خانوادت حرف بزنم.....میتونی بهشون بگی فردا اینجا باشن؟
دیمون_در مورد نقاشی های خفن روی دیوارای مدرسه که نیس؟:|
مدیر_نه....نه نیسT__T
دیمون_هییی....پس من برم...با اجازتون(^_^;)
دیمون عقب عقب به طرف در رفت و یه نیشخند مسخره به مدیر زد
دیمون_هوف.....کمبودا╮(─▽─)╭
********************************
راوی؟؟؟:
_به نظرم موقعش رسیده.....نمیخوای برش گردونی؟
_هرکاری میکنم که برگرده......ولی از اینکه بلایی سرش بیاد مضطربم
_پسراتون چه واکنشی نشون میده
_واس اونا مهم نیس.....میتونن بهش عادت کنن‌.‌.حتی شاید زندگی کسل کنندشون بهترشه
_کاری که گفتینو انجام دادم
_به زودی به راه میوفتیم...
********************************
مهمونا به طرف خونه ای که امشب قرار بود اونجا جشن تولد برگزار بشه میرفتن.....البته بیشتر شبیه یه پارتی بود تا جشن تولد:|
امشب تولد عجیب ترین دوقلو هایی بود که کمترین شباهت به همدیگه داشتن جک و جیسون گلکسی تنها باقیمانده از خاندان گلکسی که به علت اتفاقای مرموز همه خانواده از بین رفته بود
همه حسابی خوش میگذروندن جز یه نفر که یه گوشه نشسته بود و داشت کتابیرو مطالعه میکرد....اون کسی نبود جز یکی از دوستای قدیمی کاترین ،نرسیا
به شکل مرموزی به کتابی که دستش بود خیره شده بود و حواسش به مهمونی نبود
دیمون کرماش فعال شد:| و کتابو از دستش گرفت 
نرسیا_هی....میشه پسش بدی
دیمون_تو باید کالاهار باشی^^
نرسیا_نمیتونی اسممو بگی؟:|
دیمون_نع-_-....داشتی چیکار میکردی با این کتاب....ساحره کوچولو
نرسیا_آروم تر.....راستش به خاطر تحقیق اومدم....شنیده بودم یه جادوگر این خونرو طلسم کرده
دیمون_هوم احتمالا....
دیمون کتابو به نرسیا پس داد و بدون هیچ حرفی رفت
نرسیا_نمیخوای بقیه حرفمو بشنوی؟
دیمون_من از جادو اینا خوشم نمیاد...و نمیتونم چیزی بفهمم....
موزیک آرام تر شد موقع رقص معشوقه ها بود هر کسی برای خودش کسیرو داشت با باهاش برقصه و تنها کسی که از این موقعیت بدش میومد دیمون بود
جک بهش نزدیک شد و دستشو جلو آورد
جک_با من میرقصی
دیمون_چش....بعد اون کارایی که کردی....مطمینا اگه من بگم نه میری به یه دختر دیگه میگی....گمشو
جمله آخریشو با نفرت گفت و به طرف باغ پشت خونه حرکت کرد...اگه اونجا میموند مجبور بود به رقص بقیه نگاه کنه 
راوی دیمون:
هوفففف...یکم آرامش‌.....حالم از همه به هم میخوره
حس عجیبی داشتم قدم زدن بین درختا برام آرامش بخش بود و در عین حال عجیب
چشامو بستم و با لمس کردن درختا آروم راه میرفتم .‌....میخواستم حس کنم....بِرکه کوچیکی که با نور کرم های شب تاب میدرخشید منو به خودش جذب میکرد....کنار برکه نشستم و خم شدم....قیافه خودمو دیدم....ولی احساس نمیکردم که خودم باشم.... 
بلند شدم و به ماه نیمه نگاه کردم...برای چند لحظه بهش خیره شدم....
درد وحشتناکی به قلبم وارد شد همه چی تارو تاریک میشد‌‌‌‌....نتونستم تعادلمو‌ حفظ کنم و افتادم ولی حس کردم یه نفر منو گرفت تنها چیزی که دیدم پر های پراکنده رو هوا بود....چشامو بستم و دیگه چیزی ندیدم
*****************************
سیاهی مطلق....احساس میکنم یه نقطه شفاف بین کل تاری هام....ولی هنوزم گناهکارم نه؟
شاید بهتره همین باشه......یه قلب شکسته...بدون هیچ دلیلی
_انتخابتو کردی؟....
_ها؟!
_انتخابتو کردی....
_نمیدونم.....اگه انتخاب کنم بهتر میشم؟
_تو بهترین و قوی ترین میشی
_تو این کارو میکنی....چون به نفعته
_درسته....ولی به نفع تو هم هست....مگه نمیخواستی همیشه بالا باشی.....مگه نمیخواستی مقاوم باشی....تو انتخاب شدی...نمیتونی از سرنوشتت فرار کنی
_روحم بیش تر از این طاقت نداره....قبول میکنم ......پدر
دیگه تاریک نبود....دورمو یه حلقه آتیش گرفته بود زمزمه هایی به گوشم میرسید هر شش گوشه علامتی از آتش به وجود اومد و درخشید احساس کردم تاریکی داخل قلبم فرو رفت داد کشیدم .......دستو پام با زنجیر بسته شده بود...قلبم با یه آتش سیاه میسوخت وحشیانه داد میکشیدم احساس میکردم سرم متلاشی میشه.....تاریکی و آتش به قلبم فرو رفت برای چند ثانیه همه چی وایستاد و یه انفجار...
......
کاترین_دیمون.....دیمون.....
چشامو باز کردم....اتاقم بودم....همش خواب بود؟
نرسیا_نگرانت شدیم....برای چند دقیقه تو پذیرایی قهوه میخوردیم که صدای ناله تورو شنیدیم
_همش......خواب بود.....
دستمو روی سینم گذاشتم....هنوز احساس میکردم قلبم میسوزه....گیج شدم....ینی خواب نبود
_آ.....مائو کجاس
کاترین_کار مهمی داشت....مجبور شد بره....آم دیمون.....اون عقاب کنار پنجره مال توعه؟:|
به طرف پنجره نگاه کردم....یه عقاب سفید پشت شیشه وایستاده بود و بهمون نگاه میکرد
_نه...مال من نیس
نرسیا_از کی تا حالا تو ژاپن عقاب اونم این رنگی وجود داره؟:|
_چه بدونم.....کیشته....برو یه جای دیگه لونه بساز-__-
کاترین_راستی ببین چی پیدا کردم.....یه عکس از بچگیات
کاترین عکسی که دستش بود رو بهم داد...بی تفاوت بهش نگاه کردم
_آره......این.......منم

.
.
گومن گومن....میدونم خیلی دیر گذاشتم-__-
خب اینم از قسمت دوم
یکی کمک کنه تریلر بنویسم باو:|
کم بود آیا؟بیش تر از این بنویسم؟و اینکه اصلا خوشتون میاد؟-__-
انتقادی داریم
برای قسمت بعدی30 کامنت^^





دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 27 مرداد 1396 01:28 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30