تبلیغات
ΜØŇŞŦ€ŘŞ ŴØŘŁĐ - نفرین ماه*قسمت ۱* .........*curse of the moon *episode 1

نفرین ماه*قسمت ۱* .........*curse of the moon *episode 1

سه شنبه 17 مرداد 1396 04:39 ق.ظ

نویسنده: Victѳʀiɑ Μɑyɛʀ († ŞĦĨŇĨĞΔΜĨ †)
موضوع: رمان(*^▽^*) ?

تریلرشو به زودی میزارم-___-
برو ادامه

صدای زنی که امروز بهترین روزش بود کل عمارت را احاطه کرده بود....امروز قرار بود او مادر شود.....آهو ناله اش بیشتر میشد و بقیه منتظر خبر به دنیا آمدن بچه آسمونی بودند.....نور ماه به صورت زن که از شدت درد عرق کرده بود میتابد و میدرخشید.....بلاخره تموم شد
_اون دختره!
لبخندی بر لب همه نشست و شروع به ابراز خوشحالی کردند
نور ماه صورت نوزاد را نوازش میکرد و موهای سفید زیبایش را نمایان میکرد
_آه....اون دختر منه.....
زنی که شنلی بر تن و عصایی در دست داشت به نوزاد نزدیک شد و دستش را روی پیشانی او گذاشت
_اسمت ویکتوریا......و لقبت...
درِ عمارت با شدت زیادی باز شد و پسری که موهای قهوه ای درخشانی داشت با وحشت داخل شد و داد زد
_بهمون حمله کردن!
_کی ها حمله کردن
_گرگینه ها......بچرو میخوان!
هر کسی سعی میکرد از عمارت فرار کند ولی راه فراری نبود
مادر بچه دخترش را به پسری سپرد که به او اعتماد کامل داشت
_اونو ببر یه جای امن....به پشت سرت نگاه نکن فقط برو
پسر ،بچه را در آغوش گرفت و بال های خود را باز کرد و به دورترین جایی که میتوانست برود رفت
صدای ناله ی بقیه را میشنید صدای دنبال شدن.....برای یک لحظه هم شده احساس کرد باید برگردد ولی او وظیفه بزرگ تری داشت
*******************************
متنفرم.......متنفرم.....از همه آدما....از همه خائنا.....از همه ی اونا......دروغ میگن.....چرا دروغ گفتن.....این حق من بود؟.....یا عذاب کارهام؟.....از همشون متنفرم......متنفرممممممم
*******************************
دیرین دیرین......دیرین دیرین.....دیدین دیرین
ساعت کوکی رو با یه مشت له کردم وای چقدر صداش رو اعصاب بود
_بیدار شو.....بیدارشو کره خر گنده....داره دیرت میشه
_آی ننه بزار بخوابمممممم
هانی_تو اندازه شتر شدی باز من باید بیدارت کنم؟ شب نخوابیدی مگه نه؟
از تخت پریدم بیرون....وای این از کجا فهمید کل شب داشتم با کاتی چت میکردم
من_نه مامانی شب بیدار نبودم فقط هنوز خوابم میاد....صبحانه چی هست؟
هانی_اگه به جای این قدر اهمیت دادن به خوردو خوراکت به درسات اهمیت میدادی الان انیشتین شده بودی
خمیازه کنان چندتا حرکت کششی انجام دادم و به قیافه عصبانی مامانم نگاه کردم که منتظر جواب دادنم بود
من_من اگه به درسام توجه نمیکردم الان دکتر آینده نبودم
هانی_چون رشته تجربی میخونی یهو دکتر شدی؟ من فقط دعا میکنم ترک تحصیل نکنی
من_پوففففففف
دیگه کم کم حوصلم داشت سر میرفت از اتاقم خارج شدم و روی نرده های پله نشستم و سر خوردم طبقه پایین
من_وای چقدر حال میده این
_دخترم بیا صبحانه دیر شده
من_باشه باب...ا
بیحوصله رفتم پذیرایی و روی یکی از صندلی ها نشستم....بابام داشت به موهای به هم ریختم نگاه میکرد و زیر چشمام که از بیخوابی سیاه شده بود
جوزف_شب دیر خوابیدی؟
من_چی؟من؟!نه بابا ساعت ده خوابیدم صبح ساعت سه بیدار شدم دوباره ساعت شش خوابیدم
(هه چه دروغی هم گفتم)
میشه من نخورم؟حالم به هم میخوره
جوزف_چون‌گشنه ای! بیلیویک...ببین هلن چی دوس داره بخوره
بیلیویک_چی میل دارین خانم؟نوتلا...
من_عوقققق....بیلیویک‌تو‌خودت خوب میدونی صبح چیز شیرینی بخورم حالم بد میشه....برو یه نیمرو بنداز بیار -___-
بیلیویک:چشم...
بعد یه بشگه صبحونه خوردن و ترکیدن سریع رفتم بالا تا لباسامو بپوشم
همونطور که از پله ها پایین میومدم جورابامو بالا میکشیدم با سرعت جت به طرف در میرفتم خیلی دیر کردم ....یهو یه نفر با عصاش زد به پشتم=|
من_آخخخخ شکست....
آنجل:کجا با این عجله
من_مدرسه عه دیگه
آنجل_با کی قرار داری
من_میرم مدرسههههه
آنجل_دخترخوبی باش و با پسرا نگرد
من_کمکککککککککک
این مادر بزرگم آنجله قبل اینکه شوهرش بمیره اخلاقش خیلی خوب بود ولی بعد مرگ پدر بزرگ اومد خونه پسرش موند و‌گند کشید تو زندگی من....
جوزف_دخترم برو من سرگرمش میکنم....خب...مامان جان...نهار چی بپزم برات؟
آروم آروم روی نوک باهام رفتم درو باز کردم و شوت شدم بیرون
من_خب.....منتظر لیموزین که نمیمونم....پس بزن بریم
بدو بدو رفتم مدرسه بیشتر از این دیر میکردم سنسه پوستمو میکند....این چندمین بارم بود
.
راوی کل:
دیمون داشت با آخرین سرعتش به مدرسه میرفت کافی بود یه سنگ به پاش گیر کنه تا محو زمین بشه 
دیمون_باورم‌نمیشه اولین روز مدرسرو‌گند کشیدم...انگار کل سال همینطور پیش میره-__-
از در اومد داخل هنوز بچه ها حیاط بودن
دیمون_هوف....به وقتش
_اوهایو....هلن
دیمون به پشت سرش برگشت کسی که میدید دوست دوران بچگیش کاترین بود
محکم بغلش کرد جوری که کاترین شروع به اعتراض کردن کرد
کاترین:آه...له شدم...ولم کن....
_ فهمیدیم زورت زیاده هرکول
دیمون_یه بار نشد مث آدم سلام کنی
مائو_هر وقت خودت آدم شدی منو سرزنش کن
کاترین_اولین روز مدرسه به هم نزنین
دیمون_ما ما.....کدوم کلاسیم ما؟
مائو_B 12
دیمون_عجب آدرسی داره-__-
مائو_خوبه که....طبقه بالا هستیم
کاترین_نگو طبقه ها به درس خوندنت تاثیر میزارن
مائو_نه ولی هر وقت حالم از حرفای سنسه به هم خورد میتونم منظررو ببینم
دیمون_آنو....خبری از لارا ندارین؟
مائو_ندیدمش....شاید بعدا پیداش کردیم
کاترین_ولی اون دوستمونه....بهتر نیس بریم دنبالش
مائو و کاترین متوجه نگاه سنگین دیمون شدن...دیمون نیشخند خبیثانه ای زد و گفت
دیمون_بیخیالش....
شاید دیمون دلش نمیخواست لارا را ملاقات کند...
دستشو انداخت گردن کاترین و یه نیشخند مسخره زد
دیمون_هه.....بچه ها میدونین....فردا تولد عشق کاترینهههه
دیمون اینو بلند گفت و همه به طرفش نگاه کردن....کاترین هم زمان یه سعی میکرد دهن دیمون رو ببنده به بازویش مشن میزد و مائو  پاپ کورن میخورد و از صحنه لذت میبرد:|
دیمون_هاها...فکر میکنی به این راحتیا بیخیال میشم...فقط منتظر فردا باش ببین چه کرمی میریزم
مائو دامنشو گرفت و تعظیم کرد و با لهن مسخره ای گفت
مائو_ملکه مفسدین فی الرض
دیمون_خفه شو....فقط متنظر فردا باش...هاها
کاترین_اون دوس پسرم نیس...اون پسره با همه دخترا لاس میزنه...من علاقه ای بهش ندارم
دیمون_وقتی نگرانی قیافت خیلی باحال میشه
کسی که از بالای بام مدرسه آن هارا تماشا میکرد لبخندی زد و زیر لب گفت
_اون حالش خوبه
.
.
در قسمت بعد:
پرنده لعنتی
میخوام یه عکس ازت بگیرم
ازشون متنفرم
باهام برقص
میشه تنهام بزاری
.
.
کم که نبود؟:|
قسمت اوله تایین نمیکنم چند نظر میخواد
ولی اگه نظر بدین زود تر میزارم
سایونارا:/




دیدگاه : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 مرداد 1396 02:38 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30